تبليغاتX
بی عنوان

"راستی، من چرا اون جا بودم؟"
تو؟ من؟ سارا تو نمی دانی؟ نه! نمی دانی. خودم هم نمی دانم. تو از کجا...؟ تو کجایی سارا؟ پس چرا همان نماندی؟ سارا! می شنوی؟
"دارم کتاب می خونم."
"چه کتابی؟"
"کتاب تو رو."
"کتاب ما؟"
خندید. مثل همان وقت ها. مثل آن وقتی که می خواستم بخندانمش و می خندید. همان طور که من می خواستم. از کجا می فهمید من خنده را دوست دارم؟
"از کجا می فهمیدی؟"
"معلوم بود. تو خنده کم داشتی. تو یه نفرو کم داشتی."
"...و اون تو بودی؟"
"هستم!"
خواستم بگویم بودی خانم رؤیایی! بودی. بغض کردم. شب ها را می نوشتم. روزها را می نوشتم. ساعت ها را...
گفتم:"من می خواستم پدرم را بکشم."
سارا گفت:"ارزشش رو داشت؟"
خانم رؤیایی گفت:" در یک لحظه شاید. در یک لحظه از ذهنتان گذشته..."
گفتم:"سارا من دوستش داشتم."
خندید. از آن خنده های عصبی که اشک آدم را در می آورد و هیچ نمی فهمیم. هیچ.
خانم رؤیایی گفت:"دوباره شروع کن. پدرت رو هم ببخش!"
"می بخشم اما فراموش نمی کنم."
"اینو کی گفته بود؟"
"من."
می شود سارا؟ می شود بشوی خانم رؤیایی؟ همان که من دوستش داشتم؟ یا می شود بشوی همان که پدرم...؟
سارا گفت:"واقعا من همونی بودم که نوشتی؟"
خندیدم. از همان خنده های عصبی که اشک آدم را در می آورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت   توسط معين  | 

"من کسی را دوست نداشتم.من نمی خواستم با کسی باشم و یا حتی در موردش فکر کنم.من چندشم می شد از این که دست کسی را بگیرم .من بلد نبودم به کسی بگویم:"دوستت دارم."من مردم را به دو دسته تقسیم کرده بودم.سنگدل و خیلی سنگدل!"

پرستار گفت:"چیزی نمی گید؟یک ساعتی هست که اینجا نشستیم و شما چشم دوختید به روبرو و لا اقل اجازه نمی دهید من هم در تخیلاتتان شریک شوم.قرار بود راجع به موضوعی صحبت کنید"

نگاهی به پرستار انداخت.همیشه همینطور بود.می پرید وسط حرفش.حرف که نه.می پرید وسط افکارش.آن روز هم فقط جمله ی آخر را نگفت.جمله ی آخر هیچوقت نیامد.نه در خیال و نه روی کاغذ.می خواست با جمله ی آخر همه ی قبلی ها را نقض کند.می خواست به او و به خودش بفهماند که بر خلاف تصور در دلش چیزهایی جریان دارد.یعنی تازه جریان پیدا کرده.آن زمان تازه جریان پیدا کرده بود.ولی هیچوقت نگفت.شاید چون هیچوقت نخواست بشنود.اینبار هم پرستار مانع شده بود.

"راستی اسمتان چی بود ؟!"

نه، نپرسید.خانوم پرستار بیشتر بهش می آمد.فلانی هم بد نبود.اصلاً اگر صداش نمی کرد اشکالی داشت؟

پرستار بلند شد و نشست روبروش.جایی که چند سانتیمتر بیشتر فاصله شان نبود. وقتی جابه جا شد زانوهایشان خورد به هم و همانجور ماند.قلقلکش می آمد.دست پرستار را دید که به طرفش دراز می شود.انگار که بخواهد دستش را بگیرد.ولی فقط می خواست لکه روی لباسش را پاک کند.از جا بلند شد.کلافه بود.بوی عطر یاس شنیده بود یکهو.بوی عطر یاس دست های زمخت پدر را هم آورده بود.موهای بلند و سیاه و وحشی او را هم آورده بود.و همه ی اینها قاطی شده بود با کت پدر که همیشه به همان عطر مرموز یاس آمیخته بود.احساس می کرد چیزی دل و روده اش را به هم می زند.چیزی مثل همان چاقوی ضامن دار.همان که باید عمودی می گرفتش تا شاید اثرش عمیق تر می شد و آسیب جدی تر. ناشی گری کرده بود اما.دل و جرئت درست و حسابی هم نداشت.شنیده بود که چند دور چرخاندنش توی شکم و پهلو ،دل و روده ی طرف را توی دهنش می آورد.ولی چشم که باز کرده بود خبری از دل و روده نبود.به جاش پرهیب طرف بود که سر و مر و گنده روبروش ایستاده بود و بهش زل می زد.

در همان لحظه اما که با دست بسته روی تخت افتاده بود ، نه عطر یاس آزارش می داد و نه هیبت پدر.در آن لحظه فقط می خواست یک بار دیگر صحنه را از اول تکرار کند.

"خانوم پرستار شما می دانید من برای چی اینجام؟"

...

"با شما هستم خانوم. "

"با من؟"

"بله با شما"

"شما که چیزی نگفتید!"

"پرسیدم شما می دانید که من چرا اینجام؟"

"چه فرقی میکند؟"

"می دانید؟"

"درست نه"

"نادرست هم باشد اشکالی ندارد"

"بهتر نیست در مورد چیز دیگری حرف بزنیم؟"

"پرسیدم برای چی؟"

"خوب ،شاید عصبانی شده بوده اید.یا به جایی رسیده بودید که باید از همه چیز می بریدید و قید خیلی چیزها را می زدید.شاید خستگی و کلافگی...این حرفها اصلاً فایده ای دارد؟"

"من می خواستم پدرم را بکشم"

"در یک لحظه شاید.در یک لحظه از ذهنتان گذشته.ولی مطمئناً بعدش پشیمان شده اید.درست مثل کسی که قصد خود کشی دارد.در لحظه ی آخر همه پشیمان می شوند.همه می خواهند از تصمیمشان سر باز بزنند.ولی در بعضی موارد نقطه ی بازگشتی نیست.و شما باید خوشحال باشید که وجدانتان آنقدر قوی بوده که بتواند نقطه ی بازگشت را شناسایی کند."

"ولی من پشیمان نبودم."

"ببینید همه ی ما دچار بحران روحی هستیم..."

"من نبودم.من داشتم زندگی می کردم.لا اقل سعی می کردم زندگی کنم.نگذاشتند....من بحران روحی را فقط در کتابها خوانده بودم."

"می فهمم.حالا مایلید کمی قدم بزنید؟"

"با شما؟"

"با من"
"نه،همینطوری بهتر است"
"هر جور راحتید."

"بلاخره نگفتید من چرا اینجام؟"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت   توسط پونه  | 

گفتم:”خانم رؤیایی، من نویسنده‌ام. می‌فهمید؟“
بی‌رحمانه پرسید:”كجای این دنیای فكر و قلم جا داری؟ كتابت كو؟ كجا ازت تقدیر شده؟ می‌دونی چند ساله ننوشتی؟ حتی یه داستان كوتاه هم ننوشتی. فكر كردی كسی الان یادش می‌آد فرهاد فرخنده كیه؟! جوان جویای نام چند سال پیش رو كسی یادش نمی‌آد. هر سال كلی استعداد می‌آن رو كار. خیلیاشون حروم می‌شن. مثل تو!“
”می‌خوام برگردم.“
”خواستن شرط لازمه، اما كافی نیست. باید تلاش كنی. اول این پیله كه دور تنت پیچیدی رو بشكاف. پروانه شو. زندگی كن، بعد زندگی رو بنویس.“
سرم را انداختم پایین و عینكم را روی بینی جابه‌جا كردم. باید بلند می‌شدم. رفتم لب پنجره و محوطه‌ی آسایشگاه را نگاه كردم. پسركی افتاده‌بود دنبال پیرمردی و هركاری می‌كرد دستش به او نمی‌رسید. آن كسی كه فكر می‌كرد سگ است، داشت زمین را بو می‌كشید. نه این‌كه واقعا بو بكشد، نه. فقط ادا در می‌آورد. اصلا من فكر می‌كنم دنبال چیز خاصی هم نمی‌گشت. همین‌جور الكی بو می‌كشید. می‌گفت با همین بو كشیدن‌هاش، فهمیده زنش به او خیانت كرده، و از آن جالب‌تر این‌كه یك گروه قاچاق را هم لو داده.
گفتم:”من با این‌ها فرق دارم. من كار فرهنگی می‌كردم. من عشق می ورزیدم، من درس می‌خوندم، من داشتم كتاب می‌نوشتم.“ و البته نوشتم. مگر خودت نگفتی كتاب بنویس؟ مگر خودت نگفتی زندگی را بنویس؟ پس چرا نفهمیدی دارم می‌نویسم؟ چرا نخواستی كمكم كنی؟ مگر زندگی من چه عیبی داشت؟ از خودت می‌ترسیدی؟ سارا! با تو هستم!
”بله؟“
”چه احساسی داری؟“
”خوش‌حالم.“
”گفته‌بودم برمی‌گردم، نه؟“
”آره.“
”بچه‌ها كجاند؟“
”كدوم بچه‌ها؟“
سكوت كردم. باید عینكم را روی بینیم جابه‌جا می‌كردم و بعد حرف می‌زدم.
”سارا! تو داستان منو خوندی؟“
”دارم می‌خونم. البته اگه بذاری.“
”بلند بخون.“
"من کسی را دوست نداشتم.من نمی خواستم با کسی باشم و یا حتی در موردش فکر کنم.من چندشم می شد از این که دست کسی را بگیرم .من بلد نبودم به کسی بگویم:"دوستت دارم."من مردم را به دو دسته تقسیم کرده بودم.سنگدل و خیلی سنگدل!"

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت   توسط معين  | 

شب تاريکِ تاريک رها شده وسط آسمان و تنها صدايي که به گوش مي‌رسد صداي شُر شُر باران است. قطره ای روي شيشه مي‌لغزد و پايين مي‌آيد و او با نوک انگشت و چشم بسته دنبالش مي‌کند.از باران مي‌ترسد.همان شب که تا ۳ نصف شب روبروي خانه‌شان زير باراني که اگر ادامه  مي‌يافت تبديل مي‌شد به سيل، منتظرش ايستاد و آخر سر سايه‌اش را ديد که با ديگري مي‌آيد، فهميد که از باران وحشت دارد.

پتو را روي سرش مي‌کشد. بوي ماندگي مي‌دهد. بوي آبِ دهان و شوره‌ي سر و هق هق گريه. نفسش آن زير مي‌گيرد. بلند مي‌شود و خودش را به زور روي دو پا نگه مي دارد. آسمان مي‌غرد. شروع شد. نه. نمي‌خواست اين‌طور شود. اصلاً نتوانست خودش را کنترل کند. سرش داد زد و فحش داد. فکر هيچ چيز را هم نکرد. فکر نکرد که با اينکار از  چشمش مي‌افتد. بگذار بيفتد. بهتر از اين بود که خودش را زير سؤال ببرد. بايد تکليفش را مشخص مي‌کرد. آن مرد گنده‌ي لندهور. ساعت ۳نصف شب. که حتي زير هم‌چون باراني، تا سر خيابان بيشتر باهاش نيامده بود و تنهاش گذاشته‌بود. دنبال چه بود؟ سرش داد مي‌زد و او هيچ نمي‌گفت.

برخورد دست گرمي با صورتش باعث شد تا به خود بيايد. پرستار بود که با حوله‌ي کوچک و خوش بويي صورتش را خشک مي‌کرد. عرق کرده‌بود يا خيسيِ باران روي صورتش مانده‌بود؟ زير باران رفته‌بود؟ اين وقت شب؟ ساعت از ۳ نصف شب گذشته بود. اين را  پرستار بعد از اين‌که پرسيد بهتر شدي، گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت   توسط پونه  | 

آرام كه می‌شوم، باید عینكم را روی چشمم جا‌به‌جا كنم. اگر عینك به چشمم نباشد، دیوانه می‌شوم. خانم رؤیایی شانس آورد كه آن روز عینكم روی چشمم بود. كمی عینكم را جا‌به‌جا كردم. نه به‌خاطر این‌كه بهتر ببینم، نه. فقط به خاطر این‌كه دیوانه می‌شوم اگر عینكم را جا‌به‌جا نكنم. كنارم سارا نشسته‌بود. مادر را هم در بین جمعیت می دیدم. مثل ارواح هر بار روی یك صندلی نشسته‌بود. یك‌بار داشت با دختر جوانی در مورد جوانی‌هاش حرف می‌زد، یك‌بار داشت به پیرمردی نگاه زیر‌زیركی می‌كرد، یك بار داشت به پسر جوانی نصیحت می‌كرد كه سیگار نكشد و یك‌بار هم داشت از یك خانم پیر سراغ مرا می‌گرفت:”فرهاد منو ندیدید؟“ و آن خانم با عصاش به روی سن اشاره كرده‌بود و گفته‌بود:”آن‌جا.“

سارا گفت:”برو! تو رو خوندن آقا فرهاد.“ مرا؟ پس چرا خودم نشنیدم؟ سارا! مرا چگونه خطاب كرد؟ استاد فرهاد فرخنده؟ یا آقای فرهاد فرخنده؟ یا صاحب فلان اثر؟ تو نفهمیدی چرا روی سن دست‌هام می‌لرزید؟ پیر شده‌ام انگار. شصت، هفتاد سال كم نیست. شصت سال یا هفتاد سال؟ سارا! تو كتاب مرا خوانده‌ای؟ مرا می‌شناسی؟

خانم رؤیایی گفت:”من رؤیایی هستم. پرستار جدیدتون آقای...“

”فرخنده.“

”اوه. بله. آقای فرخنده. خوشخبتم.“

حس كردم می‌خواست دستش را دراز كند و با من دست دهد. تا شاید این‌جور بهتر بتواند سر مرا شیره بمالد كه من دلم برات می‌سوزد. می‌سوخت؟ چقدر دلم می‌سوزد برای خودم. فكر می‌كردی این‌گونه شود؟ حالا هیچ تو را نمی‌شناسم. من كیم؟ تو هم نمی‌دانی مادر؟

مادر را كه دیدم حواسم پرت شد. گم شد. بعد هرچی دنبالش گشتم نبود. می‌خواستم ببینمش و ازش بپرسم چرا سر من داد می‌زدی، مادر؟ چرا جلوی پدر را نگرفتی؟ پس چه كاره بودی در آن خانه، مادر؟ يادم رفت. حتی یادم رفت از هیئت داوران به خاطر جایزه‌‌ای كه به من دادند تشكر كنم. مادر! چرا برگشتی پس؟

وقتی برگشت مرا نگاه كند، نگاهم را زود به هوا بردم. انگار نه انگار كه من بودم همه‌اش او را نگاه می‌كردم تا یك لحظه مرا نگاه كند و چشم‌هام، چشم‌هاش را ببیند. پرستار احتمالا لبخند زده‌بود و زیر لب گفته‌بود:”دیوونه!“ می‌شود باز مرا نگاه كنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت   توسط معين  | 

 

صبحانه را که می آورد چشم‌ها به عمد بسته می‌شود. پرستار چند بار آهسته صداش می‌زند.جواب نمی‌دهد. بعد سینی صبحانه را روی میز کنار تخت می‌گذارد و شروع می کند به زمزمه کردن چیزی با خودش. انگار که آهنگی را زیر لب بخواند. پرده‌ی خاکستری رنگ پنجره را کنار می زند تا آفتاب به درون هم بتابد. بعد با صدای گرمش می گوید:"می دونم بیداری،تا یه ربع دیگه صبحانه رو خوردی ها!باشه؟!" و خندهی نرم و ریزی می کند و به طرف در می رود. زیر چشمی نگاهش می کند. در را که  پشت سر می بندد پلکهاش داغ می شود. انگار تب داشته باشد.با بی میلی به ظرف روی میز نگاه می‌اندازد. اه. پنیر. از پنیر نفرت دارد. بشقاب را روی زمین بر می گرداند و با پا آرام فشار می دهد. موکت طوسی رنگ، سفید می شود.

پرستار وقتی ببیند عصبانی می‌شود؟ سرش داد می‌کشد؟ خوب زن ها که فقط داد کشیدن بلدند. مگر غیر از این بود که مادرش هر روز تا یک ساعت داد و هوار به راه نمی‌انداخت و همه‌ی اهل محل را خبر نمی‌کرد آرام نمی گرفت؟ پس چرا پرستار فریاد نزد؟ چرا عصبانی نبود؟ چرا اینقدر آرام و متین حرف می زد؟

او هم آرام حرف می زد همیشه. آرام بود؟ متین بود مثل پرستار؟ نرم بود وساده ؟ زیبا که بود. آشغال چی؟ یا کثافت و عوضی؟

سینی را پرتاب کرد طرف دیوار. صدای فریادهایش را به زور می‌شنید. نفس هم به زور می‌کشید. پرستار را می‌دید که با عجله دکتر را خبر می‌کند. ترسیده بود. نگرانش بود انگار. ترسیدن پرستار برایش مهم بود؟ نمی‌خواست پرستار را بترساند. دوست داشت فقط آرام باشد. آرام باشد تا او هر روز صبحانه براش پنیر بیاورد که خیلی دوست داشت و با صدای گوشنوازی از خواب بیدارش کند. ولی فریادها تمامی نداشت. خودش چیزی نمی شنید.فقط پرستار را می‌دید که زیادی ترسیده‌بود. یعنی صداش اینقدر بلند بود؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط پونه  | 

شايد از اول می‌دانستم نتيجه چيست، شايد هم نه. ولی خودم را آماده كرده‌بودم تا اسمم خوانده شود و بروم بالاي سن. بعد از اين‌كه جايزه‌ام را گرفتم، اجازه بخواهم تا چند كلمه‌ای صحبت كنم. شايد با همان چند كلمه بتوانم خودم را خالی كنم و همه‌ی عقده‌های اين شصت، هفتاد سال زندگيم را بگشايم. شصت سال یا هفتاد سال؟ به چشم‌های سارا نگاه كنم و از او تشكر كنم، از دكتر سماوات كه اينك در بين ما نيست ياد كنم، و جايزه‌ام را تقديم كنم به گذشته‌ی خودم. چقدر رؤيايی. اين‌طور نيست خانم رؤيايی؟
در ميان جمعيت همه‌ی نويسندگانی كه فراری داده‌نشده‌ بودند را می‌شد يافت. كسانی كه فكر می‌كنند تحولی را در سبك داستان‌گويی ادبيات ايران رقم زده‌اند يا خواهند زد. كسانی كه همه فكر می‌كنند در كتاب‌هايشان مقو‌له‌ی عشق را به سبكی جديد نوشته‌اند. كسانی كه دوست دارند در كافه بنشينند تا قهوه بخورند و سيگار دود كنند، ريش بلند كنند، موهاشان را آشفته كنند تا بگويند ما نويسنده‌ايم. كساني كه دوست دارند خود را آلوده به سياست كنند تا حضورشان را اعلام كنند. انگار ادبيات ما همان سياست ماست! شايد برای همين باشد كه اين‌قدر از نويسنده‌ها دورم. كم‌تر نويسنده‌ايست كه بتوانم پنج دقيقه باهاش بنشينم و حرف بزنم. اما با اين وجود آثار همه‌شان را می‌خوانم و براي آثارشان احترام ويژه‌ای قائلم.
سالن پر بود از اين آدم‌ها. از روشنفكران تا بی‌فكران. از جوان‌ها تا ما پيرتر‌ها. همه آمده‌بودند تا ببينند كه كدام كتاب عنوان بهترين كتاب سال ايران را يك سال با خود خواهد داشت و بعد‌ها پشت جلدش می‌نويسند بهترين كتاب سال ايران در فلان سال. زمان انقدر سريع مي‌گذشت كه گاهی حركتش را فراموش می‌كردم. راستش دل تو دلم نبود. دوست داشتم زودتر اسمم را بخوانند. تقريبا مطمئن شده‌بودم كه كتابم اثر برتر سال خواهد شد. كتابی كه چند سال فكرم را، ذهنم را، زندگيم را براش گذاشتم. چند سال شده‌بود؟  اصلا برای جايزه ننوشتم، اگر آدم نوشتن برای جايزه بودم الان خانه‌ام پر بود از لوح‌های تقدير و تجليل. دوست داشتم خودم را فرياد بزنم كه من هم هستم. لطفا مرا بشنويد. مرا ببينيد. مگر می‌شود مرا ناديده گرفته‌باشند؟ شايد وقت اعطای جوايز بود. چند تا جايزه‌ی تشريفاتی را دادند و نوبت رسيد به ”جايزه‌ی ويژه‌ی هيئت داوران به اثر برگزيده‌ی سال ايران.“
”دعوت می‌كنم از وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی تا روی سن بيايند و جايزه‌ی ويژه‌ی هيئت داوران را اعطا بفرمايند.“ جمعيت به افتخار آقای وزير كف زدند. چند تا از تماشاگرها سوت هم كشيدند...
گفتم:”خانم! سرم سوت می‌كشه.“
”چرا؟ مگه باز قرص‌هات رو...؟“
”نه! هنوز روزي چهار بار قرص می‌خورم. شش ساعتی يك قرص. هر وقت ساعت دوازده شد قرص‌های صورتی رو مي‌خورم و هر وقت ساعت شش شد قرص‌های سفيد رو. فرقی هم نمی‌كنه كه روز باشه يا شب.“
”تو كه ديگه حالت خوب شده‌بود؟“
”يه صدا تو ذهنم مي‌گه چرا من اين‌جوری شدم؟ اين‌جا كجاست؟ يه نفرم هی با پتك می‌زنه رو آهن. می‌فهمی؟“
”آره، می‌فهمم. اما تو كه نمی‌خواي بری خدا رو محاكمه كنی؟“
گفتم نه. یا شاید هم گفتم آره. شاید هم گفتم خدا را نه ولی پدرم را چرا. یادم نیست چی گفتم که بعد پرخاش کردم. ”می‌شه به من بگيد كدوم خدا؟ خدای عادل؟ اين عدله؟ مگه من چی كرده‌بودم؟ خدا كو؟ چرا صدام رو نمی‌شنوه؟ چرا گريه‌هام رو نمی‌شنوه؟ خدايی وجود نداره كه بشنوه...خدايی وجود نداره...“ باز ديوانه شده‌بودم و نعره می‌زدم. اين‌ور و آن‌ور می‌دويدم. خواستم پرده‌ها را پاره كنم كه خانم رؤيايی فرياد زد:”خواهش می‌كنم فرهاد.“ و بعد سرش را زير انداخت و گفت:”آروم باش. خواهش می‌كنم.“

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط معين  |